تبليغاتX
پـــــیـــــام آزادی ، خــــواســـتـــــه مــــــن ، تــــــو و هــــمـــه انسانــــهــــای بــــیــــداراســـت ، که فـریـاد مـخالـفـت خـود را با جـــنـــگ زنــــدان شـــکـــنـــجـــه اعــــدام و هـرگـونـه اعـمـال ضـد بـشـری ابـراز مـی داریـم پــــیــــام آزادی
فریاد مخالفت با جنگ، زندان ، شکنجه ، اعدام و هرگونه اعمال ضدبشری

 

 درخواستنامه امضا برای

ثبت نوروز ایرانی

 در تقویم سازمان ملل

 

دوستان و هم میهنان بیایید گامی دیگر در ثبت بزرگ رسم سرزمینمان برداریم

تا نوروزمان را فرهنگ پدرانمان و توشه فرزندانمان را زنده نگاه داریم

 

petitiononline

کلیک کنید

 

 

 

برگرفته ازبدون سانسور

+ نوشته شده در  88/01/10ساعت 0:1  توسط پیام  | 

 

چه نسبتی باهم دارید؟

ما نامزدیم

مدرک... مدرکتان کو؟

همراهمان نیست

"چندمین" بارتان است؟

جواب نمی‌دهد.

غیر از این آقا با "چند نفر دیگر" ارتباط داری؟ 

و این جملات آغازی است بر وقوع یک فاجعه، فاجعه‌ای که باز هم در این مملکت تکرار شده است و یادمان نرفته اقدام خودسرانه مأموران امر به معروف و نهی از منکر کرمان را که دختران و پسران را در خیابان دستگیر می‌کردند و خودشان حکم داده و اعدام می‌کردند. فجایعی که قلب هر انسان و بلکه حتی هر حیوانی را شدیداً به درد می‌آورد

با گذشت بیش از یک سال از مرگ مشکوک دکتر زهرا بنی‌یعقوب، خانواده‌ی وی با انتشار نامه‌ای خطاب به مردم ایران از بی‌نتیجه بودن این پرونده و عدم مجازات متهمان آن انتقاد کردند.

متن نامه بدون پیش‌داوری درباره‌ی آن به شرح زير است:

ادامه در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/11/14ساعت 8:41  توسط پیام  | 

 

سه سال زندان قطعي براي فعال زنان

مصاحبه با وکيل عاليه اقدام دوست و همسر نفيسه آزاد - دوشنبه 14 بهمن 1387 [2009.02.02]

سارا مقدم

عاليه اقدام دوست از فعالان زن که در تجمع 22 خرداد سال85 در ميدان هفت تير تهران بازداشت و پس از آن دادگاهي ‏شده و حکم سه سال زندان براي وي صادر شده بود، روز شنبه 12 بهمن در فومن دستگير و براي اجراي حکم به تهران ‏منتقل شد. اجراي حکم زندان براي اين فعال زن، نخستين حکم قطعي شده براي يکي از فعالان زن در پرونده 22خرداد ‏ميدان هفت تير تهران است.‏

نسيم غنوي وکيل عاليه اقدام دوست با تاييد خبر قطعي شدن حکم عاليه اقدام دوست به روز مي گويد: خانم اقدام دوست مدت ‏يک ماه بود که براي زندگي به فومن ( که از اهالي همانجا هستند) رفته بودند. ايشان ديروز ساعت نزديک 2 بعد از ظهر با ‏من تماس گرفتند و گفتند که ماموران به نيابت از اجراي احکام دادگاه انقلاب، براي بازداشت ايشان به فومن رفته اند و قصد ‏دارند که تحت الحفظ ايشان را به تهران منتقل کنند. ‏

وکيل اقدام دوست مي افزايد: امروز براي پي گيري کار ايشان به دادگاه انقلاب رفتم که رئيس شعبه 6 اجراي احکام دادگاه ‏انقلاب قطعي شدن حکم را تاييد کرده و گفتند که موکلم بايد راهي زندان اوين بشوند. غنوي درباره اتهام وارد شده به اين ‏فعال زن مي گويد: اتهام ايشان به شرکت در تجمع 22 خرداد1385 در ميدان هفت تير برمي گشت. اما داشتن سابقه فعاليت ‏سياسي شان که البته براي آن شش سال زندان متحمل شده بودند در تشديد مجازات بي ربط نبود. اين وکيل دادگستري تنها ‏راه باقي مانده در حمايت از موکلش را تقاضاي اعمال ماده 18 از رياست قوه قضائيه مي داند که بموجب اختيارات ايشان، ‏دستور رسيدگي مجدد براي اين پرونده صادر شود. نسيم غنوي درباره روجيه موکلش مي گويد: او را در دادگاه انقلاب ديدم. ‏روحيه خوبي داشت و مي گفت که کاري جز اين که در تجمع برابري خواهي حقوق زنان و مردان شرکت داشته، انجام نداده ‏است.‏

نسرين ستوده وکيل ديگر اين پرونده نيز درباره اتهام وارد شده بر موکلش مي گويد: اتهام ايشان اقدام عليه امنيت ملي از ‏طريق اخلال در نظم عمومي و تباني و اجتماع بود که بابت آن از سوي شعبه 15 دادگاه انقلاب ابتدا به سه سال حبس و 10 ‏ضربه شلاق محکوم شدند. اين راي در شعبه 36 دادگاه تجديد نظر مورد رسيدگي قرار گرفت و 10 ضربه شلاق آن حذف ‏شد. ‏

وي درباره تشديد مجازات اين فعال زن نسبت به موارد مشابه، وارد شدن به حيطه بررسي عقايد موکلش را عامل اصلي مي ‏داند و مي گويد: موکل من سالها قبل، به خاطر طرفداري از يک گروه سياسي، متحمل شش سال زندان شده است. و علت ‏دستگيري ايشان در اين پرونده موضوع ديگري است و اساسا دادگاه نبايد وارد بررسي عقايد ايشان مي شد زيرا مغاير با ‏اصل ممنوعيت تفتيش عقايد است. نسرين ستوده نيز پرس و جو درباره عقايد و سابقه باورهاي سياسي موکلش را دليل ‏اصلي چنين حکم سنگيني براي حضور در يک تجمع مسالمت آميز درباره حقوق زنان مي داند. ‏

وي مي افزايد: آنچه در اين پرونده جاي سوال و تعجب دارد، اين است که طبق قانون کليه احکام و قرارها پس از ابلاغ به ‏محکوم ، قابليت اجرايي مي يابد. درحالي که حکم صادره توسط شعبه 36 دادگاه تجديد نظر به هيچ يک از وکلاي اين ‏پرونده و همين طور به خود خانم اقدام دوست ابلاغ نشده بود. ‏

تمام اينها در شرايطي است که نفيسه آزاد فعال کمپين يک ميليون امضا که روز جمعه در ارتفاعات توچال هنگامي که به ‏همراه دو نفر از اعضاي ديگر کمپين در حال جمع آوري امضا و گفت و گو با مردم بود، توسط پليس کوهستان بازداشت ‏شد همچنان در بازداشتگاه وزرا به سر مي برد. ‏

وحيد ملکي همسر نفيسه آزاد با اعلام اين خبر به روز مي گويد: روز شنبه براي پي گيري کار همسرم به دادگاه انقلاب ‏مراجعه کردم. زيرا قرار بود که ايشان از پليس امنيت به دادگاه انقلاب منتقل شوند. اما اين اتفاق نيفتاد و متاسفانه 24 ساعت ‏بازداشت ايشان تمديد شد.‏

وي در توضيح اين برخورد دو احتمال را عنوان کرده و مي گويد: ابتدا گفتند که قاضي ايشان به مرخصي رفته اند و تا 24 ‏ساعت حضور ندارند. اما بعد شنيديم که مراحل تحقيقات از ايشان پايان نيافته است که نمي دانيم کداميک از اين شنيده ها ‏درست است. زيرا هيچ کدام جواب رسمي نبود. به هر حال نفيسه همچنان در بازداشتگاه وزرا است و باز به صورت غير ‏رسمي گفته اند که احتمالا فردا به دادگاه برده خواهد شد. ‏

به نقل از روز

http://www.roozonline.com/archives/2009/02/post_11371.php

+ نوشته شده در  87/11/14ساعت 8:24  توسط پیام  | 

 

روايت نزديک از اعدام يک زن

‏"بين زمين و آسمان مي رقصيد"‏ - یکشنبه 13 بهمن 1387 [2009.02.01]

آسيه اميني ‏

معصومه قلعه چهي، زن 32 ساله اي که 12 سال با حکم اعدام در زندان ر فسنجان به سر برد، بامداد روز پنج شنبه 10 ‏بهمن ماه در حضور خانواده اش، خانواده مقتول، دادستان رفسنجان، رئيس زندان، وکيلش و چند تن از کارکنان زندان ‏رفسنجان، به دار آويخته شد. مصاحبه اي که پيش رو داريد تصوير کردن آخرين لحظه هاي زندگي زني است که متهم بود ‏همسرش را به قتل رسانده. با عبدالصمد خرمشاهي، وکيل معصومه، از اعدام او پرسيده ايم. اين روزها او سخت برآشفته و ‏غمگين است و از زني مي گويد که 12 سال را با اميد سپري کرد.‏

‎آقاي خرمشاهي کي راهي کرمان شديد؟‎ ‎‏ ‏

چهارشنبه بود که رسيدم رفسنجان. نزديک غروب با هماهنگي قبلي راهي زندان شدم. ساعت حدودا 5-6 بود. جلوي زندان ‏که رسيدم ديدم يک زن و مرد پير که لباسهاي بلوچ پوشيده بودند و بسيار نگران و برآشفته بودند حوالي زندان نشسته اند. ‏حدس زدم بايد خانواده معصومه باشند. رفتم جلو و پرسيدم. خودشان بودند. مادرش بي قرار و گريان بود. ولي پدرش که ‏ظاهرا بازنشسته نظامي است، آرام و موقر بود. ‏

رفتم داخل زندان. از برخورد رئيس زندان (آقاي مقبلي) و همين طور مسوولان قضايي معلوم بود که مي خواهند هر کاري ‏از دستشان برمي آيد انجام دهند تا شايد بشود جلوي حکم را با رضايت گرفت. چون مراحل قانوني و حقوقي همگي طي شده ‏بود و اين البته به خاطر انسانيت زياد معصومه بود. او از هر نظر در زندان، زني نمونه بود. آلوده هيچ چيز نشده بود. زني ‏تحصيل کرده بود که ورزش مي کرد. مهربان و مودب بود و همه دوستش داشتند. از زندانبان گرفته تا زنداني. هميشه کار ‏مي کرد. صنايع دستي درست مي کرد و هزينه هاي زندگي خودش را در زندان در مي آورد. به خاطرخصلتهاي انساني او ‏بود که همه نگران و ناراحت از اجراي حکمش بودند. ‏


‎او را در چه شرايطي ديديد؟‎ ‎‏ ‏

در حضور خانم افضلي و رئيس زندان ديدمش. آرام بود و موقر. بشوخي به او از قول خودش گفتم: الان مي آيي ديدنم آقاي ‏خرمشاهي؟! و بعد خودم هم جواب دادم ببخشيد که زودتر نشده بود... ( من هرگز معصومه را از نزديک نديده بودم. او مرا ‏به عنوان وکيل انتخاب کرده و بارها و بارها با هم تلفني صحبت کرده بوديم. پرونده اش را چون فرصت کمي براي دفاع ‏داشت با پست براي من ارسال کرده بودند و من نيز وکالتنامه ام را به همين ترتيب فرستاده بودم.)‏

به معصومه نگفته بوديم که قرار است حکمش اجرا شود. ولي خودش فهميده بود. اگرچه بوضوح چيزي نمي گفت. ولي ‏آنروز، هم من، هم خانواده اش و هم خانم مهناز افضلي (فيلمساز) به ديدنش رفته بوديم. شک برده بود و وقت حرف زدن، ‏مکث مي کرد و به فکر مي رفت. آرام گفت: آمده اي اجراي حکمم را ببيني آقاي خرمشاهي؟ برايم خيلي زحمت کشيدي. مي ‏دانم. به او گفتم چرا اين طور حرف مي زني؟ طوري که نشده و هنوز فرصت هست. ساکت ماند و چيزي نگفت اما مي دانم ‏که مي دانست. ‏


‎معصومه در چه سالي به زندان رفت؟‏‎

سال 75. هشت ماه بعد از وقوع قتل. ‏

‎آيا فرصت شد از او درباره قتل بپرسيد؟‎

بله. و اتفاقا مطمئنم که موکلم هرگز به من در اينباره دروغ نگفت. من موکلان بسياري داشته ام. موکل دهان که باز مي کند ‏مي دانم راست مي گويد يا دروغ. به صراحت و صداقت معصومه ايمان دارم. وقتي از او درباره محمد قوس پرسيدم. ‏صادقانه گفت که هر گز دوستش نداشتم. با زور زنش شدم. عموزاده مادرم بود و از پيش ما را بنام خوانده بودند. من درس ‏خوانده و دانشجوي سال آخر بودم و او کار و سواد درست و حسابي نداشت.نمي خواستمش ولي خانواده مجبورم کرد.‏


‎چرا پذيرفت؟ او که زني تحصيل کرده بود؟‎

من هم همين را ازش پرسيدم و او با تاسف گفت که اي بابا! شما نمي دانيد که دختر بلوچ نمي تواند به خانواده اش نه بگويد! ‏مجبور بودم! مرا به نام او خوانده بودند. اگر نمي پذيرفتم، قبل از همه خانواده خودم طردم مي کرد. 23 سال بيشتر نداشتم. ‏کجا مي رفتم؟ چه مي کردم؟ ‏


‎بعد از ازدواج چه کرد؟ آيا از زندگي و ازدواجش راضي بود؟‏‎

آن طور که معصومه تعريف کرد، آنها 24 ماه در عقد بودند. اما هشت ماه با هم زندگي کردند. اما عجيب اينکه در تمام اين ‏هشت ماه معصومه نتوانسته بود با او ارتباط زناشويي برقرار کند. ‏


‎يعني باکره بود؟‏‎

بله. اين را خودش گفت. گفت نمي توانستم تمکين کنم. دوستش نداشتم. آدم بدي نبود ولي اخلاق خودش را داشت و ما به هم ‏ربطي نداشتيم. هرگز هم علاقه اي به او در من پيدا نشد. در ان روز هم که اين اتفاق افتاد او طبق معمول ناگهان از پشت ‏مرا گرفت. شوکه شدم. از اين کار بدم مي آمد. نفسم بند مي آمد. ديدم نمي توانم رها شوم. دست وپا زدم. فايده اي نداشت. ‏ديدم نفسم بالا نمي آيد و او رهام نمي کند. دست بردم سمت کابينت و اولين چيزي که به دستم رسيد را برداشتم و به سمت ‏پشت سرم بردم و به او زدم. از شانس بدم. سنگ به سر او و گيج گاهش اصابت کرد و باقي اش را خودتان مي دانيد. ‏


‎حرفهاي آخرش چه بود؟ پشيمان بود؟ اميد داشت؟‎

يکي از افسوسهاي من اين است که هميشه معصومه را پر از اميد شناخته بودم. هميشه اميدوار بود و با روحيه. در حالي که ‏معمولا موکلان من اين طور نيستند. اين منم که به آنها دائم اميد مي دهم و مي خواهم که درست و سالم در زندان رفتار کنند ‏و اميدوار باشند. ولي اين دختر حتا در آخرين روز که همه ما به شدت ناراحت و پريشان شده بوديم. وقتي به او گفتم چيزي ‏بگو، چيزي بخواه يا حتا مرا نصيحت کن. صبور و محکم گفت: آقاي خرمشاهي هر گز اميدت را از دست نده! ‏

بعد هم تشکر کرد. گفتم کاري برايت نکرده ام معصومه. انشاء اله دفعه بعد که به ديدنت مي آيم. خبرهاي بهتري دارم. ‏سکوت کرد و فقط آرام گفت: حلالم کنيد. ‏


‎روز آخر براي رضايت هم اقدام کرديد؟‎

از همان زندان با دادستان تماس گرفتم و کمک و نظرخواستم. همانطور که گفتم همه مسوولان قضايي و زندان واقعا کمک ‏کردند و همه جوره همراه بودند. من به زندانهاي زيادي رفته ام. مي دانيد. اما واقعا مثل اين زندان نديده بودم. همه شايد به ‏وظيفه شان عمل مي کنند. ولي چگونه است که اين همه فرق است بين عملکرد انساني افراد با هم؟ اي کاش زندان رفسنجان ‏به عنوان الگوي بهترين زندان و بهترين زندانبان معرفي شود. ‏

به هر حال دادستان رفسنجان گفت که متاسفانه خانواده اولياي دم مصرانه خواستار اجراي حکم هستند و بسيار بعيد است که ‏رضايت بدهند. ‏


‎شب پنج شنبه چه کرديد؟‎

يکي از بدترين شبهاي زندگي ام بود. تا ساعت حدود 4 صبح بيدار بودم و قدم مي زدم. 4 صبح راهي زندان شدم. فضا خيلي ‏گرفته بود. وارد زندان شدم. دعا مي کردم اولياي دم نيايند. چند دقيقه بعد رئيس زندان و فرمانده نيروي انتظامي و دادستان ‏هم آمدند. تلاش همه اين بود که بشود رضايت گرفت. پدر مقتول پيرمردي بلوچ بود که از بستگان معصومه نيز محسوب مي ‏شد. او قسم خورده بود طناب دار را به گردن معصومه بيندازد و به هيچ وجه راضي نمي شد از خون او بگذرد. آنجا ‏احساس کردم هيچ چيز جز انتقام اين مرد را آرام نمي کند و جلودارش نيست. و همسرش حتا بر سرو کول خود مي زد که ‏چرا زودتر حکم اجرا نمي شود. ‏

آنجا هر چه کرديم و هرچه گفتيم تاثيري نداشت. معصومه را آوردند. دوبار طناب را به گردنش انداختند تا شايد اين صحنه ‏اولياي دم را به رحم آورد و زندگي را به اين دختر جوان ببخشند. ولي آنها همچنان قسم خورده بودند. ‏


‎معصومه چه مي کرد؟‏‎

‏ او آرام و موقر بود. مثل هميشه. به او گفتيم تو چيزي بگو. تو بخواه از انها التماس کن. اما او تنها رو به مادر همسرش ‏گفت: به جان محمد قوس ببخش مرا. و مادرش هم گفت به جان او نمي بخشم. همين. معصومه لبخندي روي صورتش بود ‏که اشک همه کساني که آنجا بودند را در اورده بود. همه واقعا متاثر و منقلب بودند. موعظه، التماس، پندو اندرز، حديث، ‏آيه، تمنا،... هيچ چيز کارگر نبود. تنها کسي که آرام بود و انگار فقط مي خواست از اين همه در و رنج خلاص شود او بود. ‏رفت به سمت چهار پايه و پدر شوهرش از نردبام بالا رفت تا طناب را خودش بکشد. ‏


‎به چه فکر مي کرديد آقاي خرمشاهي؟‎

دستم که از همه جا کوتاه شد، چنان متاثر و گريان بودم که فقط فکر مي کردم اين نماد جهالت است که دارد طناب را مي ‏کشد. تقصير يک فرد نيست. او قسم خورده است که عروسش را بکشد. همانطور که پدر معصومه سنتش او را واداشته بود ‏دخترش را به زور به کسي بدهد که نمي خواهد. همه اين سنتها و آداب و رسوم مظهر جهالتند. از خودم مي پرسيدم چرا او ‏بايد 11 سال با اميد و شور زندگي سر کند؟ چرا اين همه درد و رنج؟ مي گفت يک شب در بند 3 در 4 متري مان باز مي ‏شود و زني با چهار بچه مي آيد. شب بعد زني معتاد از راه مي رسد. شبي بعد زني رواني، همبندي بعدي زني بيمار است. ‏يکي بد خلق. يکي جاني.... همه اينها را تحمل مي کرد چون اميد داشت. اگر قرار بود بعد از 11 سال اعدام شود چرا اين ‏همه رنج متحمل شد؟ براي اينکه در پايان به اين نقطه برسد ؟ در ذهنم پر از چرا بود. هنوز هم هست. نمي توانم آن لحظه ‏ها را فراموش کنم. ‏


‎و بالاخره؟‎

آفتاب طلوع کرده بود و درست روي صورت او گل انداخته بود. طناب را کشيدند. بين زمين و آسمان انگار مي رقصيد. ‏دوبار پايش تکان خورد. دوبار پلکش باز و بسته شد. دشتمالش از دستش افتاد. و يک نفر گفت: تمام شد.

به نقل از روز

http://www.roozonline.com

+ نوشته شده در  87/11/14ساعت 8:10  توسط پیام  | 

امید آزادی ابراهیمی محمد احیا در زمان زنده شد

دل آفرینش شاد شد

امید آزادی ابراهیمی محمد احیا در زمان زنده شددل آفرینش شاد شد

Mohammad Ebrahimi.محمد ابراهیمی

 DCA Sunshine Flower

امید آزادی ابراهیمی محمد احیا در زمان زنده شد

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 14:9  توسط پیام  | 

 

اختصاصی وبلاگ فرشید خدادادیان

مهر ماه  ۱۳۸۷– تهران / میدان ولیعصر

 

بنویس بابا مثل هر شب  ؛ نان ندارد

سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

بعد از همان تصمیم کبری ؛ ابرها هم

یا سیل می بارند ؛  یا باران ندارد !

بابا انار و سیب و نان را می نویسد

حتی برای خواندنش دندان ندارد....

*شعر از "ایمان"

+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 17:8  توسط پیام  | 

 

فرجام کودک افغان

اشاره :صبح هر یازده سپتامبر که از خواب بر می خیزم تا شام منتظر اخبار بدی از جنگ تمدنهای هانتینگتون ،اضطراب دارم.شستشوی مغزی عده ای و فرو ریختن برجی و بهانه ای برای گسترش استعمار نوین در دنیای بظاهر دموکرات.افغانستان و عراق پس لرزه های یازده سپتامبر را پذیرفتند و کودکانی آواره و گورستانهایی آباد...

مطلب زیر دل نوشته ای است برای کودک نادیده افغان . عکس را از وبلاگ "نوشته های پراکنده" امانت گرفته ام و "شعر" درون گیومه را جایی خوانده ام و نام شاعرش را بیاد نیاوردم.

به کجا می نگری؟

تا چشم می رود

جز غبار و آتش و گور نیست!

به چه می اندیشی؟

فردای تو

آنگونه ایست که سلطان می خواهد

همچو امروز من

که خواسته دیروز سلطان است!

پشت به گورستان و بی کلاش نمی توان بودن

که تا من و تو بازیچه ی سیاستیم

و تعقل اسیر تزویر!

و عدالت در بند رقابت!

از سرنوشت گریزی نیست

کودک افغان!

امید به روزی باش

که

امیدتحقق یابد

" جای هر مرد سیاسی درختی کاشته شود"

و

اگر آنروز تو آنجا بودی

به خدا ،سلام ما را برسان

...

برگرد کودک افغان !

اسامه با کتاب و کلاش منتظر است

برو که در بازی سلاطین

خون ما کمترین ارزش است

برگرد کودک افغان

اسامه با کتاب و کلاش منتظر است!

منبع
+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 17:4  توسط پیام  | 

 

نوروز

جهت اضافه شدن نوروز باستانی ایرانزمین به تقویم بین المللی توسط

 سازمان ملل متحد گامی برداریم 

لینک زیر را امضا کنید.

http://www.petitiononline.com/Norouz

 و به دوستان خود بگویید .

نوروز . پيام آزادي

+ نوشته شده در  87/07/10ساعت 15:18  توسط پیام  | 

 
پـــــیـــــام آزادی ، خــــواســـتـــــه مــــــن ، تــــــو و هــــمـــه انسانــــهــــای بــــیــــدار